بی مصرف تر از خودم این وبلاگمه!
چند سالی هست که فصل بهارحیاط خونمون به زایشگاه گربه ها تبدیل شده !
هر سال اواسط اردیبهشت تو باغچه حیاط یک گربه با دو تا بچه هاش رو می بینم که مدام از سر و کول
همدیگه بالا می رند.البته بقیه فصل سال هم گربه بزرگتر همین دوروبرا می پلکه اما این موقع از سال دیگه
عیالواره و خونه نشین ! چیزی که واسم جالبه نمی دونم چرا این گربه هرسال دوتا بچه به دنیا می یاره ، یعنی
این بدبخت هنوز تو شعاردو تا بچه کافیه دهه 60 مونده؟!
گذشته از این دو تا بودن بچه هاش بعضی اوقات به زندگی گربه ها حسودیم میشه ، تو بقیه ایام سال که گربه
حیاطمون تنهاست و یالقوز وقتی نگاهش می کنی به سرعت برق وباد فرار می کنه اما تو این روزها که بچه
هاش کنارشن وقتی سمتش می ری چنان گارد دفاعی می گیره که اگر کسی اینو
قبلا ندیده باشه فکر می کنه با یک پلنگ بی رحم و مروت طرفه !
شاید زندگی گربه ها خیلی بهتر از آدمها باشه ، اینکه اونا فقط تحت غریزه زندگی می کنند شاید خیلی بهتر
از مختار بودن بعضی از انسانها باشه . اونها به غریزه خودشون همیشه وفاداران و هیچ چیزی نمی تونه باعث
بشه که اونا غریزه شونو زیر پا بزارن . جای بهتر ، خوراک بهتر هیچوقت یک گربه رو تطمیع نمی کنه که غریزه
شو زیر پا بگذره و بچه های خودشو رها کنه . اما کم نیستند انسان هایی که برای ثروت ، شهوت ، و خیلی از
موارد دیگر پا روی غریزه انسانی خودشون که البته در انسان از آن تعبیر به فطرت می شه می گذارند .
غریزه گربه همیشه اونو حامی بچه هاش نگه می داره اما فطرت انسان همیشه نتونسته انسان رو حامی
فرزندانش قرار بده و خیلی وقتها انسانها پشت به فطرت انسانی خود می کنند و در مسیر مقابل اون قدم بر
میدارند.
خیلی از اصولی که امروز جامعه شناسان از آنها به عنوان علم اخلاق یاد می کنند را می توان در فطرت نوع
انسان دید . همه انسان ها دروغ را بد می دانند ، خیانت را مذموم می شمارند ، حب به فرزندان را طبیعی می
دانند و هزاران اصل نیک اخلاقی دیگر را محترم می شمارند اما وقتی پای سود و زیانهای دیگر به میان می آید
همین اصول چنان رنگ می بازند که تو گویی از ابتدا وجودی نداشتند!
حالا این زندگی گربه ها حسودی نداره!!!
این که گفتند بهشت زیر پای مادر است باور کردم چون بهایی که او در این
دنیا می پردازد بهشت خداوند در
مقابلش نا چیز است و کم ارزش
مادری را که خداوند بهشت را زیر پایش قرار داد . فرزندان آدم او را ارج ننهادند و کرامت ذاتی اش را
لگد مال کردند .
محمد (ص) پیامبر اسلام در زمانی به پیامبری برگزیده شد که در آن عصر زنان و دختران ننگ جامعه بودند و
دختران تازه متولد شده محکوم به زنده به گور شدن بودند و هر مادری که دختری به دنیا می آورد لکه ننگ ایل و
قبیله می شد و همه وی را به چشم یک گناهکار بزرگ می نگریستند. محمد (ص) در عصری که زنان و دختران
سرنوشتی جز مرگ نداشتند منادی حقوق زنان شد و نه تنها مردم را از سنت جاهلی زنده به گور کردن دختران
باز می داشت بلکه برای آنان حقوق تعیین نمود و آنها را دارای دیه و ارث معرفی نمود و این دیه و ارث متناسب
با عصر اعراب جاهلیت بود که زن برای آنها ارزشی هم ردیف حیواناتشان را
داشت و محمد (ص) در عصر
جاهلیت و شهوترانی اعراب بادیه نشین که زن تنها ابزار تمتع نیاز جنسیشان
بود تعدد زوجین را تا 4 همسر
مجاز شمرد و خوش رفتاری با همسر و خانواده را شرط سعادت آخرت عنوان نمود
آن هم برای اعرابی که
کمترین بهره ای از شعور و مدنیت نبرده بودند.
اما اکنون 1400 سال از آن روزها می گذرد. امروز زن ها پا به پای مردان در چرخش چرخ اقتصادی ، سیاسی و
اجتماعی و...کشورها تاثیر گذارند و نقش زن در جامعه نقش روزگار جاهلیت
نیست آیا اگر پیامبر رحمت (ص) در
این عصر ظهور می کرد همان قوانین عصر جاهلیت را برای زنان به ارمغان می
آورد؟ برای زنانی که در کنار
همسرانشان و پا به پای آنها یکی از پایه های امرار معاش خانواده هستند دیه و ارث نصف مردان را جکم می
داد؟ آیا به مردانی که همسرانشان با هزاران امید و عشق قدم به زندگی
مشترک و ازدواج می گذارند و پا به
پای آنها در سختیها و مشکلات شریک می شوند این اجازه را می داد که هرگاه
بخواهند احساسات و عواطف
و حقوق همسرانشان را نابود کنند و آهنگ ازدواج مجدد سردهند؟ آیا هدف
پیامبر عدالت (ص) چیزی جز از بین
بین بردن رسوم و سنن تبعیض آمیر و خرافات و باورهای جاهلی عصر خود و نشان دادن نگاهها به سمت
نور مطلق هستی خداوند متعال بود؟
من به اسلامی اعتقاد دارم که بهشت را زیر پای می داند و هیچ گونه تبعیضی را بر نمی تابد.
همه دردهایم را با بغض هایم فرو می برم تا تو نفهمی که درد با من چه می کند.
هر چقدر به پشت سرم نگاه می کنم و فکرم را در روزها و شبهای سالی که سپری شد می گردانم سیاهی و تباهی بسیار می بینم . درد می بینم و رنج ، اشک می بینم و آه ، مرگ می بینم و خشم اما خدا را سپاسگزارم از آن که شاید در همه سیاهی ها نور سپیدیست که من از درک آن عاجزم و شاید می توانست بسیار سیاهتر و بدتر از آن که گذشت می گذشت. هر چه بود گذشت و رفت ایامی دیگر از عمرم و البته نمی توان روزها و شبهای خوب را هم نادیده گرفت. روزهای سبز و پر شکوه و لحظه های بی بدیل که شاید دیگر از آن جنس لحظه ها را هیچ وقت نبینم و لمس نکنم.
سال گذشته هر چه بود دیگر نیست و آن چه که پیشروی است سالی جدید است و صفحه ای سفید که امید فراوان به آن دارم و با هزارام امید و شور اولین صفحه آن را می گشایم.
سنت الهی همچنان که در امور عینی بر تحقق تدریجی امور از راه ها و مجاری طبیعی است ، در مسائل نظری نیز نوعا بر آن است که حقایق به مرور و در تداوم آشکار شود و مردمان در چهارچوب آزادی و اختیار بشری و به نیروی اندیشه و تفکر و تجارب خویش بر آن آگاه گردند.(بر گرفته از کتاب مکتب در فرایند تکامل اثر سید حسین مدرسی)
زمان : حول و حوش ساعت 11 قبل از ظهر یکی از روزهای اسفند ماه
مکان : کمی بالاتر از فلکه دوم آریاشهر(همون صادقیه)
زن دراز به دراز در پیاده روی کنار خیابان خوابیده به نظر در حدود 30 ساله میاد با چشمانی پف کرده و موهای رنگ شده و صورتی رنگ پریده و مانتویی قهوه ای رنگ نظر بعضی از عابران را به خود جلب می کنه.بالای سرش دختر بچه ای 7 یا 8 ساله با لباسهای کثیف و کهنه در حالیکه عروسکی تقربیا بزرگ اما کثیف و سیاه را در بغل داره آروم اشک می ریزه.جلوتر می رم با دست صورت دختربچه را که خیره به زن نگاه می کنه و آروم اشک می ریزه را به سمت خودم بر می گردونم.
می پرسم : چرا گریه می کنی؟ چی شده؟
خیلی آروم می گه : مامانم مرده و همچنان اشک می ریزه
کمی به زن نزدیکتر می شم صداش می کنم : خانم ، خانم اما گویی واقعا زن مرده . به کیوسک نیروی انتطامی که کمی پایین تر هست می رم افسر میانسال که قدی کوتاه و سر کم مویی داره وقتی جریان رو بهش می گم .میگه : بریم ببینیم چیه؟
دو سه نفری دور زن رو گرفته اند و هر کسی نظری می ده : پیر مرد عینکی که لباس و گرمکن ورزشی به تن داره می گه : طفلک از گشنگی حتما تلف شده .جوان قد بلندی که دسته ای روزنامه در دست داره میگه : نه بابا معتاده سنگکوب کرده.
افسر بالای سر زن رو دوپا می شینه و دستهای زنو تکون میده و میگه پا شو ،پا شو. زن همچنان بی حرکت افتاده و دختر هم همچنان اشک می ریزه
افسر بلند میشه کمی اونطرف تر می ره و با بیسیمی که در دست داره صحبت می کنه
و باز میان جمعیت بر میگرده و با صدای بلند میگه برید کنار و بالای سر زن می ایسته. بهش نزدیک می شم یواش میگم :جناب سروان مرده .
میگه: فکر نکنم ، از این ولگردهای معتاده الان میان می برنش
بعد ار یک ربع یک ون سفید که بر روی اون با خطوط درشت نوشته "طرح جمع آوری متکدیان" سر می رسه مرد میانسالی که راننده ماشین هست از ماشین پیاده میشه بالای سر زن می یاد کمی نگاهش می کنه رو به افسر می گه : این که بیهوشه
افسر میگه : اگه بیهوش نبود که شما رو نمی فرستادن
مرد میانسال میگه: من نمی تونم اینو ببرم مسدولیت داره
افسر و مرد میانسال جر وبحث میکنن و زن همچنان بیهوش کنار خیابون افتاده و دختر بچه هم همچنان گریه می کنه.
افسر با بیسیمش صحبت می کنه
داخل ون سفید پیرمردی ژولیده با کاپشنی پاره پاره از پشت پنجره ون خیره به جمعیت نگاه می کنه.
بعد ار 20 دقیقه آموبلانسی آژیرکشون میرسه دو نفر با لباسهای سفید به همراه یک برانکارد از آمبولانس پایین میان یکیشون بلند داد می زنه دورشو خلوت کنید ، برید کنار . دو مرد سفید پوش در کنار زن زانو می زنند و یکیشون مچ دست زن رو می گیره و به دیگری میگه شیشه آب رو بیار شیشه آب رو که میاره دستش رو با آب خیس می کنه و به صورت زن دست می کشه . زن چشمانش رو لحظه ای باز می کنه کلمات نا مفهموی میگه و دوباره بیهوش میشه. دو مرد سفیدپوش زن رو در برانکارد می گذارن.دختر بچه همچنان مات و مبهوت مانده است و آروم اشک می ریزه . افسر پلیس دست دختربچه رو می گیره و اونو به سمت آمبولانس میبره و سوار آموبلانسش می کنه.
آمبولانس شروع به حرکت میکنه و اما تو ترافیک آریاشهر خیلی راهی برای سریع رفتن نداره.
جمعیت کم کم پراکنده می شن .مرد میانسال راننده ون به مرد دیگری میگه : اینها دوزار هم نمی ارزن و هیشکیو ندارن اما اگه بمیرن 40 میلیون می ارزنو صد تا صاحاب پیدا می کنن.
یکدفه یه نفر کمی اونطرف تر با صدای بلند به راننده ون میگه: آقا ، پیرمرده که تو ماشین بود از درسمت راننده در رفت.
راننده ون سریع به سمت ون می ره داخل ون میشه بعد از یکی دو دقیه از ون میاد پایین ودر حالیکه نفس نفس می زنه رو به همون مردی که داشت باهاش حرف می زد با خونسردی میگه در رفت!
هوالحق
این حسین همان حسینی است که برای رسوا کردن حکومت فاسد اموی دست از جان خود می شوید . و به
وحشیانه ترین صورت ممکن به شهادت می رسد تا آوای حق طلبی او پس از سالهای متمادی هنوزم در دنیا
طنین انداز باشد و پایه های هر حکومت مستبدی را بلرزاند.
و این یزید همان طاغوتی است که برای حیات حکومت فاسد خود از هیچ جنایتی دریغ نمی کند و حتی کشتن
نوزاد شش ماه را نیز مباح می داند و برای ادامه سلطنت خود از کشتار زن و مرد و پیر و جوان هراسی ندارد .
کدامین رستگارند در تاریخ و در اذهان مردم عالم؟
صدای حق طلبی حسین و مظلومیت او و خاندانش هیچ گاه خاموش نمی شود که هنر مردان بزرگ است که
گویی بعد از مرگ دوباره حیات مجدد می گیرند

